تبليغاتX
قره قروت
هم ترش و هم خوش مزه ، اگه بخوري بعدش چشمات چپه !

وقتی اون خیلی خیلی قدیمها قره قوروت کوچولو بود بخاطر کم خونیش مجبور بود شربت آهن بخوره و خوب شربت آهن هم که دشمن دندونه بخصوص دندونهای شیری . کمکم دندونای قره قروت سیاه و لق شد . بعضیهاشون هم درد میکرد . یه روز تو برنامه کودک داشت یه دختری رو نشون میداد که دندوناش رو کرم خورده بود و مادربزرگش دندون دختر رو بست به یه نخ و سر دیگش رو بست به در بعد با شتاب در رو باز کرد و دندون  لق افتاد .

قره قروت که از دندونپزشکی میترسید تصمیم گرفت با همین ترفند از شر درد دندون راحت بشه و شروع کرد به کشیدن دندونای خودش این کار یهساعتی وقت گرفت . بعد از یه ساعت قره قروت جلوی آیینه رفت و با خیال راحت دهنش رو که حسابی خونی شده بود شست . مامان قره قروت که از بی سروصدا بودن اون تعجب کرده بود دنبالش گشت و اونو پیدا کرد بعد پرسید :

داری چیکار میکنی گل مامان ؟

اما تا قره قروت دهنش رو باز کرد حرف بزنه مامان دهن خالی قره قروت رو دید و ضعف کرد . آخه قره قروت برای اینکه مجبور نباشه حالا حالاها برای ویزیت بره دندون پزشک حتی دندونهایی که درد نمیکرد رو هم کشیده بود . تا مدتها هم مجبور بود فقط غذاهای مایع بخوره آخه واقعا بی دندون شده بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت   توسط مريم | 

وقتی قره قروت کوچولو بود همیشه دلش می خواست موهای بلندی داشته باشه اما تا نوک موهاش کمی رشد می کرد مامانش برای اینکه جلو رشدش گرفته نشه اونها رو کوتاه می کرد و هر بار با یه بهونه ای آرایشگاه می برد .

قره قروت حدودا ۵ ساله بود البته شاید یه خورده بیشتر . توی آرایشگاه خانمی برای مراسم نامزدی می خواست مدل آرایش موهایش رو تست کنه که موهای بسیار زیبا و بلندی هم داشت . قره قروت تازه کار کوتاه کردن یا به قول مامان مرتب کردن موهاش تموم شده بود . پشت سر خانم ایستاد و همونطور که با حسرت داشت موهای عروس خانم رو نگاه می کرد گفت :

موهات چقدر ضعیف شده باید کوتاهشون کنی . یه ذره دیگه بگذره میشه دم اسب بعد میشه دم خرگوش آخرش موهات میشه دم موش . از من گفتن بود !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط مريم | 

قره قروت بچه ای بود که زیاد سوال می پرسید و هنوز جواب سوال قبلی رو کامل نگرفته سوال جدید براش پیش میومد . البته این تو بچه ها یه امر کاملا طبیعیه ولی خوب این خاطره هم خیلی جالبه :

مامان لامپ چه جوری روشن میشه ؟

خوب عزیزم برق باعث میشه لامپ روشن بشه .

یعنی اگه برق نباشه لامپها خاموش می شن ؟

آره . وقتی برق میره  دیگه لامپها روشن نمیشن .

ولی مامانی خاله یه لامپ داره که وقتی برق میره هم روشن میشه !

خوب اون باطری داره واسه همین هم روشن می شه .اصلا چراغ قوه واسه وقتیه که برق نیست و می خوای نور هم داشته باشی.

مامن خدا هم خورشید رو با برق روشن می کنه ؟

نه عزیزم .خدا برای روشن کردن خورشید و ماه و ستاره ها نیازی به برق نداره .

......

قره قروت کجا می ری ؟

دارم میرم به خاله بگم فقط اون نیست که لامپ باطری ای داره خدا قبلتر از اون داشته .

( لامپ باطری ای = چراغ قوه و سن قره قروت در این خاطره = ۳.۵ سال )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط مريم | 

من معمولا برای گرفتن تصمیمات مهم زندگی از جمله رد کردن خواستگار یا انتخاب رشته جدید یا انصراف از رشته فعلی یه سری به مشاور خانواده که از دوستان صمیمی خانواده ما هم هست و در رشته روانپزشکی تخصص داره می زنم . بار اولی که به دفتر دکتر هاشمی مراجعه کردم از اینکه می خواستم مامان بابامو راضی کنم که از رشته پزشکی انصراف بدم تعجب کرد و برای امتحان سلامت روانی ازم تست روان گرفت و چند تایی هم سوال شفاهی پرسید . میون سوالاش ازم پرسید چند تا دوست داری مریم جان ؟

من رفتم تو فکر و شروع کردم به شمارش . گویی زیاد طول کشیده بود که دکتر گفت :

خجالت نکش همه که دور و برشون پر از دوست نیست !

من لبخدی زدمو گفتم :

دکتر جان من دوست کم ندارم ولی خوب دوست صمیمی و هم مدرسه ای و همسایه و همکلاسی و همکار و ... با هم فرق دارن .داشتم اونهارو تفکیک می کردم .

دکتر خندید و بهم کمک کرد تا مامان و بابامو راضی کنم که انصراف بدم و در رشته دیگه ای ادامه تحصیل بدم .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت   توسط مريم | 
من یه عادت بد دارم که تا امروز هم با من مونده . حالا شایدم بهتره بگم یه روحیه بد  . اون چیه ؟ اولش باید این قصه رو دوباره گوش کنید که :

یه سوسکه به بچه اش می گه قربون چشمای بادومیت برم .بچه در جواب می گه : مامان من بادوم می خوام ! نشنیده بودین ؟ چه عجیب ! خوب بگذریم . من هم اگه جلوم از یه میوه یا غذایی تعریف کنن یا طرز تهیه اش رو برای کسی توضیح بدن حتما می گم : مامان من .... می خوام . حالا اون ممکنه هر چیزی باشه مهم اینه که خوردنی باشه . معمولا مامانم در جواب می گه : بازم هوس بادوم کردی و همه می زنن زیر خنده . یه بارم نشد تو این شرایط هوس منو درک کنه و هوسمو با درست کردن یا خریدن اون خوراکی بگیره !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت   توسط مريم | 
قره قروت عادت داشت که هنگام رانندگی پدر در جاده علائم راهنمایی رانندگی موجود در کنار مسیر را با صدای بلند اعلام کند . علامت اخطاری تنگتذ شدن جاده را که دید با صدای بلند گفت: جاده لاغر می شود .چندصد متری پیش رفتند اما هنوز جاده تنگتر نشده بود .دوباره علامت تکرار شد و قره قروت با صدای بلند اعلام کرد جاده لاغر می شود . اینبار هم چند صد متری جلو رفتند تا بالاخره جاده روی پل باریکتر شد . قره قروت متفکرانه با صدای بلند گفت :

نتیجه می گیریم که خیلی طول میکشه تا با رژیم جاده لاغر بشه .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت   توسط مريم | 
قصه دماغ کمی دردناکه اما خوب در عوض پر از هیجانه .قره قروت بچه ظریف و نحیفی بود بخصوص تا سال پنجم دبستان .کلاس دوم بود و همچنان دوست داشت سر کلاس ردیف اول بشینه .لینو به معلم هم گفت و معلم حرفشو تایید کرد و اجازه داد از زنگ بعد قره قروت ردیف جلو کنار میز معلم بشینه . اما دختری که ردیف اول می نشست علی رغم دستور معلم حاضر نشد جایش رو عوض کنه . با دلایل منطقی هم قانع نشد و با قره قروت دست به یقه شد . قره قروت هم با یه ضربه مشتی تو صورت دختر خواباند . صورت اون پر از خون شد و قره قروت بی توجه به اون اسباب کشی کرد به ردیف اول . وسط کلاس ناظم قره قروت رو بهدفتر احضار کرد . توی دفتر ناظم خط کش به دست از قره قروت پرسید چرا محکم زدی تو دماغ حلوایی ؟ ها ؟

قره قروت با ترس گفت : خانم اجازه من نمی دونم دماغ چیه .من با مشت کوبیدم تو صورتش . ناظم اشاره ای به بینی اش کرد و گفت این چیه ؟ قره قروت با عجله گفت بینی خانم . آهان آره من کوبیدم تو صورتش بعد بینیش خون اومد . خوب تقصیر خودش بود . خانم اجازه می خواست ما رو بزنه . ناظم نفس عمیقی کشید و گفت قره قروت برگرد باید تنبیه ات کنم . قره قروت ضمن چرخیدن گفت اجازه خانم خوب مگه نمی گن چشم در برابر چشم . ناظم با بی حوصلگی گفت خوب ؟

خوب خانم شما هم بزنید بینی مارو خونی کنید اما کتک نزنید .ناظم با پر خاش گفت لابد اونوقت می خوای بزنی دماغ منم بشکونی ؟

قره قروت صاف ایستاد و گفت خوب آره خانم ولی یواش می زنم که خیلی نشکنه .! خوب دماغ در برابر دماغ دیگه . !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت   توسط مريم | 
من دفتر نقاشی داشتم که خاطره و گاهی خاطره های مهم هر روز را درآن نقاشی می کردم این عادت تا روزی که به مدرسه بروم و حتی تا دوران دبیرستان و دانشگاه ادامه پیدا کرد . اما روزی که کلاس اول معلم به ما گفت دفتر نقاشیها روی میز و گفت نقاشی بکشید . قره قروت با هیجان پرسید اجازه خانم  می تونیم خاطره هامونو نقاشی کنیم ؟ معلم با لبخندی گفت البته عزیزم .من با اعتماد به نفس رفتم جلوی تختخ و بعد از یکی دو ضربه به تخته گفتم : بچه ها ساکت می خاهیم روش خاطره کشیدن رو بهتون یاد بدم . معلم با لبخندی نگاهم کرد و گفت آفرین قره قروت . من تا پایان سال تحصیلی زنگ نقاشی بچه ها رو راهنمایی می کردم که چطور خاطره هاشون رو دوباره در ذهن تجسم و اونها رو نقاشی ککند . البته نکته جالب لقبی بود که معلم مهربونمون به من داده بود : استاد خاطره ها.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت   توسط مريم | 
تا حال شده کاری که در تخصص و توانتون نیست رو بخواین انجام بدین ؟ زیاد فکر نکنین هنگ میکنه مغزتون .چون تعدادش از میزان ارقام قابل شمارش ذهن شما خارجه !

من دوست داشتم به مامانم کمک کنم .تو ظرف شستن .تو غذا پختن و .... اما همیشه خرابکاری می کردم اونم موقعی که طفلکی خواب بود . هر بار که دعوام میکرد که چرا کاری که بلد نیستم انجام دادم من جواب میدادم :

یادت رفته مامان من استاد استادام .ولی خوب هر استادی گاهی اشتباه می کنه .

( این جمله رو از بابام یاد گرفته بودم آخه گاها من رو با خودش می برد دانشگاه و سر کلاس پیش دانشجوهاش می نشوند .)

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت   توسط مريم | 
راستش این یه عرفه که خانمها از سنشون هیچی نگن یا اونو کوچکتر از حد واقعی نشون بدن . اینو من ۵ ساله هم فهمیده بودم واسه همین تا ۹ سالگی هر کی ازم می پرسید چند سالته ؟ من جواب میدادم : خیلی کوچولوام فکر کنم هنوز یه ساله هم نشدم !
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت   توسط مريم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من قره قروتم . ا ببخشید من مریمم . دوست دارم تا با خواندن مطالب وب سایت لبخند روی لبهاتون بنشینه. امیدوارم موفق بشم .لطفا با نظراتتون مرا راهنمایی کنید . ممنونم .
قره قروت ..اوه ببخشید مریم .

نوشته های پیشین
آبان 1387
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
دلباخته تر از تو
مديريت سازمانهاي غيردولتي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM